دخترطلائی

حرفهای خودمونی

دخترطلائی

حرفهای خودمونی

خواهش بزرگ

خواهش بزرگ

اینجا میان خواهرم کوه و برادرم دریا نشسته ام .

هرسه در تنهایی یکی هستیم . و انچه مارا به هم میپیوندد مهری است ژرف و نیرومند و شگرف . اری از ژرفای خواهرم ژرف تر و از نیروی برادرم نیرومندتر واز شگفتی دیوانگی ام شگفت تر است .

هزاران هزار سال میگذرد از زمانی که نخستین سپیده دم ما را بر یکدیگر پدیدار ساخت و گر چه زایش وپرورش و مرگ جهان های بسیاری را دیدهایم همچنان پر شور و جوانیم .

ما پر شور و جوانیم ولی جفتی و دیدار کننده ای نداریم و گر چه همدیگر راپیوسته در اغوش گرفته ایم خوش و خرسند نیستیم . مگر از خواهش فروخورده و شور فرو نریخته چه خرسندی بر می اید ؟ ان خدای فروزانی که باید بستر خواهرم را گرم کند کی می اید؟ و اتش برادرم را کدام ماده رودی فرو می نشاند ؟ و کیست ان زنی که بر دل من فرمان براند ؟

در خاموشی شب خواهرم نام ان خدای اتشین را در خواب نجوا میکند و برادرم ان الهه سرد و فرودست را فرا میخواند اما من در خوابم که را میخوانم نمیدانم ؟