Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 خرداد 1387

می روید در جنگل . خاموشی رویا بود

شبنم ها بر جا بود

در ها باز . چشم تماشا باز . چشم تماشا تر . و خدا در هر

.....ایا بود ؟

خورشیدی در هر مشت . بام نگه بالا بود .

می بویید . گل وا بود ؟ بوئئدن بی ما بود . زیبا بود

تنهایی تنها بود

نا پیدا پیدا بود

او انجا. انجا بود

 

 

 

یکشنبه 12 خرداد 1387

پرهای زمزمه

 

مانده تا برف زمین اب شود

مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونه چتر

ناتمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

.

.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه اواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

.

.

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چلچله سال

تشنه زمزمه ام

بهتر انست که بر خیزم

رنگ را بر دارم

روی تنها یی خود نقش مرغی بکشم.........