X
تبلیغات
رایتل
شنبه 16 دی 1385
معشوق من

معشوق من

 

معشوق من

با ان تن برهنه بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

 

خط های بی قرار مورب

اندامهای عاصی او را

در طرح استوارش

دنبال می کنند

 

معشوق من

گوئی زنسل های فراموش گشته است

گوئی که تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین سواریست

گوئی که بربری

در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

 

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانه قدرت را

تائید می کند

او وحشیانه ازاد است

مانند یک غریزه سالم

در عمق یک جزیره نا مسکون

او پاک می کند

با پاره های خیمه مجنون

ا زکفش خود  غبار خیابان را

 

معشوق من

همچون خداوندی. در معبد نپال

گوئی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او مردیست

از قرون گذشته

یاداور اصالت زیبائی

 

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار می کند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سر شار از خشونت و عریانی

 

 

او با خلوص دوست دارد

ذرات زندگی زا

ذرات خاک را

غمهای ادمی را

غمهای پاک را

 

ام با خلوص دوست دارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

.......

...

معشوق من انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون اخرین نشانه یک مذهب شگفت

 

 

                               (فروغ فرخزاد)