خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 30 دی 1385

 

باد ما را خواهد برد

 

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ویرانیست

 

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی ؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود نعتادم

گوش کن

وزش ظلمت را میشنوی؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخست و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن

 

ابر ها همچون انبوه عزا داران

لحظه باریدن را گوئی منتظرند

 

لحظه ای و پس از ان هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نا معلوم

نگران من و توست

 

 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان . در دستان

                                                   عاشق من بگذار

ولبانت را چون حسی گرو از هستی

به نوازشها ی لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد

 

 

سلام .....

بازم یه شعر از فروغ......................

امیدوارم خوشتون بیاد.....راستی نظر بدید به غیر از شعر چی دوست دارید؟

پنجشنبه 28 دی 1385

روی خاک

 

هرگز ارزو نکردم

یک ستاره در سراب اسمان  شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبودم

 

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقه گیاه

باد و افتاب و اب را

می مکد که زندگی کند

 

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیمها نوازشم کنند

 

از دریچه ام نگاه میکنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

 

جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم

در فغان لذتی که پاکتر

از سکوت ساده غمیست

اشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمیست

روی زنبق تنم

 

بر جدار کلبه ام که زندگیست

با خط سیاه عشق

یادگارها کشیده اند

مردمان هرگز :

قلب تیر خورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف در هم جنون

 

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که مینشست

روی رود یادگارها

 پس چرا ستاره ارزو کنم ؟

 

 

این ترانه منست

-دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این

دوشنبه 25 دی 1385

میان تاریکی

 

میان تاریکی

 ترا صدا کردم

سکوت بودو نسیم

که پرده را می برد

در اسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمامی هستی من

 چو یک پیاله شیر

میان دستم بود

نگاه ابی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خواست

ز شهر زنجره ها

چون دود می لغززید

به روی پنجره ها

 

تمام شب انجا

میان سینه من

کسی ز نو میدی

نفس نفس میزد

کسی به پا می خاست

کسی ترا می خواست

دو دست سرد او را

دوباره پس میزد

 

تمام شب انجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ز خود می ماند

کسی ترا می خواند

هوا چو اواری

به روی او می ریخت

 

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانه باد؟

کجاست خانه باد؟

 

 

نمیدونم چرا اینقدر دلم گرفته...............

 

 

 

جمعه 22 دی 1385
Click this picture for (zoom in/zoom out)
جمعه 22 دی 1385

 Click this picture for (zoom in/zoom out)

جمعه 22 دی 1385

سلام ...............

چه هوای سردی..................

چه روزای سردی...................

چه ...............

دلم گرفته.....

دلم واسه خواهر کوچولوم تنگ شده ...خواهر جون کجائی..؟...

اخه خواهر کوچولو درس داره ...............وای امتحان داره......

خدایا کاش بیست بشه............

خواهر جونی خوب درستو بخون.....مواظب باش سرما نخوریا....

 

                                I love you

جمعه 22 دی 1385

شکست نیاز

 

اتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادوئی اندوه شکست

 

امدم تا به تو اویزم

لیک دیدم که تو ان شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده مرگی

 

وه چه شیرینست

بر سر گور تو ای عشق نیاز الود

پای کوبیدن

 

وه چه شیرینست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ اور

چشم پوشیدن

 

وه چه شیرینست

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در بر روی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

بخدا سایه ابرو لب کشت اینجا ست

تو همان به که نیندیشی

بمن و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم

سه شنبه 19 دی 1385

صدای پای تاریکی سکوت شب را پر کرده است

صدای نمناک زنی می اید

به خیالم در سینه ای ، بغضی ترک برداشته است

هر چه بیشتر گوش می کنم کمتر میشنوم

پنداری این صدای لبریز تنهائی ، از من خیلی دور است

اما نه ..........

                   شاید خیلی نزدیک

شاید صدای سایه  احساسم باشد

به خیالم باز هم کسی با ریگی ،

                                       پیکر احساسم را نشانه گرفته است

گامهای قلبم چه رعب انگیزند

                                    ....می دود ؛ می دود ؛ می دود

دست بر صورت می کشم

اشکهایم جویباریست

من چگونه اینچنین شکستم و خود ندانستم.......؟

شنبه 16 دی 1385

سلام .................وای نمیدونید این چند روزه به من چی گذشت..جوجه کوچو لو مریض شده بود تب کرده بود اونم چه نبی....تا صب با لا سررش بیدار بودم و گر یه می کردم .

بیچاره (براد) مونده بود چی بگه اونم تا صب بیدار بود....الانم جوجه کوچولو داره یه سره  غر میزنه....

شنبه 16 دی 1385

معشوق من

 

معشوق من

با ان تن برهنه بی شرم

بر ساقهای نیرومندش

چون مرگ ایستاد

 

خط های بی قرار مورب

اندامهای عاصی او را

در طرح استوارش

دنبال می کنند

 

معشوق من

گوئی زنسل های فراموش گشته است

گوئی که تاتاری

در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین سواریست

گوئی که بربری

در برق پر طراوت دندانهایش

مجذوب خون گرم شکاریست

 

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانه قدرت را

تائید می کند

او وحشیانه ازاد است

مانند یک غریزه سالم

در عمق یک جزیره نا مسکون

او پاک می کند

با پاره های خیمه مجنون

ا زکفش خود  غبار خیابان را

 

معشوق من

همچون خداوندی. در معبد نپال

گوئی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او مردیست

از قرون گذشته

یاداور اصالت زیبائی

 

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار می کند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سر شار از خشونت و عریانی

 

 

او با خلوص دوست دارد

ذرات زندگی زا

ذرات خاک را

غمهای ادمی را

غمهای پاک را

 

ام با خلوص دوست دارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

.......

...

معشوق من انسان ساده ایست

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون اخرین نشانه یک مذهب شگفت

 

 

                               (فروغ فرخزاد)

                            

   1      2    >>