خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 آذر 1385

عاشقانه

 

ای شب از رویا ی تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

هچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز الودگیها کرده پاک

 

ای تپشهای تن سوزان من

اتشی در سایه مژگان من

ای ز گندمزارها سرشار تر

ای ززرین شاخه ها پربار تر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ منو این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دوچشمانت چمنزاران من

داغ چشمانت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر گسی را تونمی انگاشتم

 

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

 

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچون خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هایم از هرم خواهش سوخته

اه ای بیگانه با پیراهنم

اشنای سبزه زاران تنم

 

 

.............

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم.........

....................................

.................................

                                             (فروغ فرخزاد)

یکشنبه 26 آذر 1385
Click this picture for (zoom in/zoom out)
یکشنبه 26 آذر 1385

 

خواب

 

شب به روی شیشه های تار

می نشست ارام چون خاکستری تبدار

باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیرو رو می کرد

پیچ نیلوفر چو دودی موج می زد بر سر دیوار

در میان کاجها جادوگر مهتاب

با چراغ بی فرغش می خزید ازام

گوئی او در گور ظلمت روح سرگردان خود را جستجو می کرد

 

 

من خزیدم دز دل بستر

خسته از تشویش و خاموشی

گفتم ای خواب ای سر انگشت کلید باغهای سبز

چشمهایت برکه تاریک ماهی های ارامش

کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا

و ببر با خود مرا به سرزمین صورتی رنگ پری های فراموشی

 

شنبه 25 آذر 1385

سلام .......

براتون یه عکس از جوجه کوچولو گذاشتم

چهارشنبه 22 آذر 1385

گفتی نهال از طوفان می هراسد

و اینک ببالید نورسته ترین نهالان

که تهاجم بر باد رفت

سیاهترین ماران میرقصند

و برهنه شوید زیبا ترین پیکرها

که گزیدن نوازش شد

چهارشنبه 22 آذر 1385
Click this picture for (zoom in/zoom out)
چهارشنبه 22 آذر 1385

تولدی دیگر

 

همه هستی من ایه تاریکیست

که ترا در خو تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این ایه ترا اه کسیدم  اه

من در این ایه ترا

به درخت و اب و اتش پیوند زدم

 

..........

 

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از ان می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با ان خود را از شاخه می اویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد

 

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید

                                                               «سلام»

زندگی شاید ان لحظه مسدودیست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من ان را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم امیخت

 

در اتاقی  که به اندازه یک تنهائیست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرم

به زوال زیبای گلهای در گلدان

به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای

و به اواز قناریها

که به اندازه یک پنجره می خوانند

 

................

 

 

من

 پری کوچک غمگینی را

 می شناسم که در اقیانوس مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد ارام ارام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد امد

 

                                                      (فروغ فرخزاد)

دوشنبه 20 آذر 1385

خوابگردها

در شهری که من به دنیا امدم . زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند.

یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود ان زن و دخترش که در خواب راه می رقتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند.

مادر به سخن در امد و گفت «توئی تو دشمن من  توئی که جوانی من را تباه کردی و زندگیت را بر ویرانه های زندگی من ساختی...کاش می توانستم تو را بکشم»

پس دختر به سخن در امد و گفت « ای زن منفور و خودخواه و پیر..که راه ازادی را بر من بسته ای ...که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد..ای کاش می مردی»

در ان لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند.مادر با مهربانی گفت«توئی عزیزم..؟.»

و دختر با مهربانی پاسخ داد «بله مادر جان»

دوشنبه 20 آذر 1385
Click this picture for (zoom in/zoom out)
دوشنبه 20 آذر 1385

ائینه شکسته

 

دیروز به یاد تو ان عشق دل انگیز

بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم

در ائینه بر صورت خود خیره شدم باز

بند از سر گیسویم اهسته گشودم

......

گفتم به خود انگاه صد افسوس که او نیست

تا مات شود اینهمه افسونگری ناز

چون پیرهن سبز بیند بر تن من

با خنده بگوید چه زیبا شده ای باز

 

او نیست که در مردمک چشم سیاهم

تا خیره  شود عکس رخ خویش ببیند

این گیسوی افشون به چه کار ایدم امشب

کو پنجه او تا که در ان خانه گزیند

 

من خیره در ائینه و او گوش به من داشت

گفتم که چسان حل کنی این مشکل ما را

بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش

ای زن  چه بگویم که شکستی دل مارا

 

                                                                    (فروغ فرخزاد)

   1      2      3    >>