دوشنبه 27 خرداد 1387

می روید در جنگل . خاموشی رویا بود

شبنم ها بر جا بود

در ها باز . چشم تماشا باز . چشم تماشا تر . و خدا در هر

.....ایا بود ؟

خورشیدی در هر مشت . بام نگه بالا بود .

می بویید . گل وا بود ؟ بوئئدن بی ما بود . زیبا بود

تنهایی تنها بود

نا پیدا پیدا بود

او انجا. انجا بود

 

 

 

یکشنبه 12 خرداد 1387

پرهای زمزمه

 

مانده تا برف زمین اب شود

مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونه چتر

ناتمام است درخت

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

.

.

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه اواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام

.

.

پس چه باید بکنم

من که در لخت ترین موسم بی چلچله سال

تشنه زمزمه ام

بهتر انست که بر خیزم

رنگ را بر دارم

روی تنها یی خود نقش مرغی بکشم.........

یکشنبه 15 اردیبهشت 1387

چگونه دیوانه شدم

 

از من می پرسید که چگونه دیوانه شدم . چنین روی داد : یک روز بسیار پیش از انکه خدایان بسیار به دنیا بییایند از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقابهایم را دزدیده اند - همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگیم بر چهره میگذاشتم . پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم : دزد دزد دزدان نابکار . مردان و زنان بر من خندیدند و پارهای از انان از ترس من به خانه هایشان پناه بردند . هنگامی که به بازار رسیدم . جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد براورد :( این مرد دیوانه است ) . من سر بر داشتم که او را ببینم . خورشید نخستین بار چهره برهنه ام را بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نقابهایم نیازی نداشتم و گوئی در حالت خلسه فریاد زدم : رحمت رحمت بر دزدانی که نقابهای مرا بردند .

چنین بود که من دیوانه شدم

و از برکت دیوانگی هم به ازادی و هم به امنیت رسیدم . ازادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن . زیرا کسانی که مارا میفهمند چیزی را در وجود ما به اسارت میگیرند .

ولی مبادا که از این امنیت زیاد غره شوم . حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است

یکشنبه 11 فروردین 1387

خواهش بزرگ

اینجا میان خواهرم کوه و برادرم دریا نشسته ام .

هرسه در تنهایی یکی هستیم . و انچه مارا به هم میپیوندد مهری است ژرف و نیرومند و شگرف . اری از ژرفای خواهرم ژرف تر و از نیروی برادرم نیرومندتر واز شگفتی دیوانگی ام شگفت تر است .

هزاران هزار سال میگذرد از زمانی که نخستین سپیده دم ما را بر یکدیگر پدیدار ساخت و گر چه زایش وپرورش و مرگ جهان های بسیاری را دیدهایم همچنان پر شور و جوانیم .

ما پر شور و جوانیم ولی جفتی و دیدار کننده ای نداریم و گر چه همدیگر راپیوسته در اغوش گرفته ایم خوش و خرسند نیستیم . مگر از خواهش فروخورده و شور فرو نریخته چه خرسندی بر می اید ؟ ان خدای فروزانی که باید بستر خواهرم را گرم کند کی می اید؟ و اتش برادرم را کدام ماده رودی فرو می نشاند ؟ و کیست ان زنی که بر دل من فرمان براند ؟

در خاموشی شب خواهرم نام ان خدای اتشین را در خواب نجوا میکند و برادرم ان الهه سرد و فرودست را فرا میخواند اما من در خوابم که را میخوانم نمیدانم ؟

سه شنبه 21 اسفند 1386

هنگامی که اندوه من به دنیا امد

 

هنگامی که اندوه من بدنیا امد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم . اندوه من مانند همه چیز های زنده رشد کرد و زیبا  و نیرومند شد و سرشار از شادی های شگرف .

من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم و جهان گرداگردمان را هم دوست میداشتیم . زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود .

هر گاه من و اندوهم با هم سخن میگفتیم روزهامان پرواز میکردند وشبهامان اکنده از رویا بودند  زیرا که اندوه زبان گویایی داشت وزبان من هم از اندوه گویا شده بود .

هر گاه من واندوهم با هم اواز میخواندیم همسایگان ما کنار پنجره هاشان مینشستند و گوش میدادند . زیرا که اوازهای ما مانند دریا ژرف بود و اهنگهامان پر از یاد های شگفت .

هر گاه من و اندوهم با هم راه میرفتیم مردمان ما را با چشمان مهربان مینگریستند وبا کلمات بسیار شیرین با هم نجوا میکردند . بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند . زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن ان سرافراز بودم .

ولی اندوه من مرد . مانند همه چیزهای زنده که میمیرند و من تنها ماندمه ام که با خود سخن بگویم و با خود بیاندیشم .

اکنون هر گاه سخن میگویم سخنانم به گوشم سنگین می ایند .

هر گاه اواز میخوانم همسایگانم برای شنیدن نمی ایند .

هر گاه هم در کوچه راه میروم کسی به من نگاه نمی کند .

فقط در خواب صداهائی می شنوم که با دلسوزی میگویند ( ببینید این خفته همان مردی است که اندوهش مرده است)

دوشنبه 13 اسفند 1386

هنگامی که شادی من به دنیا امد

هنگامی که شادی من بدنیا امد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه

 فریاد زدم ( ای همسایگان بیائید ...و ببینید زیرا که امروز شادی

 من بدنیا امده است بیائید و این موجود سرخوش را که در افتاب

 میخندد ببینید )

ولی هیچ یک از همسایگانم نیامدند تا شادی مرا ببینند و من بسیار د

ر شگفت شدم .

تا هفت ماه هر روز شادی ام را از بالای بام خانه جار میزدم - ولی

 هیچ کس به من اعتنائی نکرد . من و شادی ام تنها ماندیم . نه هیچ

کس سراغی از ما گرفت نه هیچ کس به دیدن ما امد .

انگاه شادی من پریده رنگ و پژمرده شد زیرا که زیبائی او در هیچ

دلی جز دل من جای نگرفت و هیچ لب دیگری لبش را نبوسید

 .

انگاه شادی من از تنهائی مرد .

اکنون من فقط شادی مرده ام را با اندوه مرده ام به یاد می اورم. ولی

 یاد یک برگ پائیزی ست که چندی در باد نجوا میکند و سپس

 صدائی از او بر نمی اید

 

 

دوشنبه 29 بهمن 1386

سلام.

امروز تولدمه.....

نمیدونید چقدر پیام تبریک برام رسیده از همه ممنونم

 

شنبه 13 بهمن 1386

http://78.129.153.55/uk/pic6/2413735.jpg

 

لمس کردن اسمون به همین راحتیه

یکشنبه 7 بهمن 1386

در روزهای کهن هنگامی که نخستین لرزش سخن به لبهایم امد . از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم « خداوندگارا من بنده توام . اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم»

اما خدا پاسخی نداد و مانند طوفان سهمگین گذشت .

انگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم وباز با خدا گفتم «افریدگارا من افریده توام تو مرا از گل ساختی من همه چیزم را از تو دارم.»

اما خدا پاسخی نداد و مانند هزار بال تیز پرواز گذشت .

انگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم «ای پدر من فرزند توام تو با رحمت و محبت مرا دنیا اوردی و من با محبت و عبادت ملکوت تورا به ارث میبرم»

اما خدا پاسخی نداد ومانند مهی که تپه های دور دست را می پوشاند گذشت .

انگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم وبا خدا گفتم «خدای من ای ارمان و سرانجام من من دیروز توام و تو فردای منی .من ریشه توام در خاک و تو گلاله منی در اسمان و ما با هم در برابر خورشید میبالیم»

انگاه خدا بر من خمید و سخنان شیرینی به نجوا گفت و مانند دریایی که جویباری را در بر میگیرد مرا در بر گرفت .

و هنگامی که به دره ها . دشت ها فرود امدم خدا هم انجا بود

یکشنبه 9 دی 1386

سلام.........

حال و احوالتون خوبه؟.......

دیروز داشتم یه ترانه ازشل سیلوراستاین می خوندم ... گفتم برای شما هم بنویسمش شاید خوشتون بیاد

standing on the out side of your shelter

ایستادن . بیرون از پناهگاه تو

i'm standing on the outside of your shelter looking in

بیرون پناهگاهت می مانم و درون را نگاه میکنم

while the bombs around are falling ev'ry where

در حالی که در اطرافم از هر سو بمب میریزند

inside you look so warm and safe and oh so happy

تو در داخل پناهگاهت چقدر سر حال و در امان و خوشحال بنظر می ایی

have i ever told you that i care?

ایا گفته بودم که من به این چیزها توجه میکنم؟

have i ever told you thet you're wonderful

ایا گفته بودم که چه شگفت اور هستی ؟

and it hurts me so that we have grown apart

و چقذر ناراحتم که از هم جدا شده ایم ؟